۴
نظر
 
کد مطلب: 453
قصه دروغ دریاچه/ طنز
 
تاریخ انتشار : سه شنبه ۸ شهريور ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۵۳
Share/Save/Bookmark
 
صدای دادی از کوه بلند شد که: کمک ! کمک! دریاچه خشک شد!آی مردم کمک!
مردم دویدند سمت چوپان و دیدند دریاچه سر و مر و گنده سر جاشه! چوپون خندید و اونا رفتن.
باز صدای دادی از کوه بلند شد که: کمک ! کمک! دریاچه خشک شد!آی مردم کمک!
مردم دویدند سمت چوپان و دیدند دریاچه سر و مر و گنده تر از همیشه خدا سر جاشه! چوپون روی زمین غلط زد و دلش را گرفت و قهقهه زد و اونا رفتن.
فرداش صدای دادی از کوه بلند شد که: کمک ! کمک! کمک.! بدبخت شدیم!! دریاچه خشک شد!آی مردم کمک! به جان بچه ام!
اندفعه هیشکی نرفت. چوپان داد زد. هوار زد. جیغ زد. نعره زد. گریه کرد. زاری کرد. انقدر گریه کرد تا آب شور چشمهاش دریاچه رو پر کنه...

***
توی جنگل که میگشتی این صدا رو میشنیدی:
-به به! چه قدر زیبایی! چه سری چه دمی عجب پایی!
زاغه از بالای درخت گفت: خجالت بکش. اون موقع من کلاس اول بودم. حالا شوهر دارم!الانم ولم کن! دارم تو اینترنت اخبار میخونم.
- پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ
- بابا! کجای کاری!دریچه جنگلمون داره خشک میشه! نشستی داری مخ منو میزنی؟
-خاک بر سرم! حالا چی جوری بعد از خوردن غذا دندونام رو تمیز کنم؟
-پاشو بریم ببینیم چه خبره!

دور دریاچه خیلی شلوغ بود. اون گوشه کنارا خانواده آقای هاشمی،داشتن مجسمه های دور دریاچه رو میزدن زیر بغلشون و میرفتن دیارشون. کسی هم متوجه اونا نبود. مردم داد میزدند: پطرس! پطرس! پاشو بیا اینجا!
پسری فربه و چاق اومد جلو. درآمد که:چیه؟
مردم غر زدند که: بیا همین چند قطره آبش رو نگه دار. انگشتت رو بکن تو دریاچه بلکه خشک نشه.
پترس تا اومد نرمش انگشتاش رو شروع کنه از دور یه آقایی رو دیدند که تی شرت آدیداس رو آتیش زده داره میدوه سمت اونا.صداش میومد که میگفت: وایسین! وایسین!
اون همون ریز علی ارومیوی بود. وقتی رسید گفت: طرح ریختن اینجا رو درست کنن. الان تصویب میشه.
کبری داره تصمیم میگیره اینجا رو درست کنن. الان تصمیم اش رو میگیره.
صدای گریه چوپان لب دریاچه خشک شده بلندتر شد. زار میزد. یه لاکپشتی از آسمون افتاد روی سرش و چوپون مرد.
اونا که بالا رو نگاه کردند دیدند کلی جفت جفت لک لک دارن پرواز میکنن و یه چوب بین دهانشون گرفتند که لاک پشت ها اونو به دندان دارند. حرف هم میزدند سقوط میکردند. قدیما چون دریاچه اونجا بود وقتی سقوط میکردند توی آب .. شنا میکردند میومدند رو آب. اما حالا روی سر چوپون میفتادند.
حسن هوشیار رفت جلو و دید اشکهای چوپون یه کپه جمع شده کنار دریاچه. زنگ زد به پسر عموش. ای کیو سان و بعد از یه مشورت چراغی بالای سرش روشن شد.
همون موقع ها بود که خاله کوکب و مهموناش از راه رسیدند و گفتند که کبری تصمیم گرفته با ریز علی ارومیوی ازدواج کنه. ریز علی خوشحال و خندون. بی خیال دریاچه کت و شلوار دومادی رو پوشید و ملت تو کف مونده رو تنها گذاشت. حسن هوشیار داد زد: بیاین همه گریه کنیم! زار بزنیم!
همه زار زدند. حتی علی که همیشه همه جا به نوبت میرفت این بار زد جلو تر از همه و نشست پای دریاچه و گریه کرد.
اونا گریه میکردن و لاکپشت های حراف از آسمون خدا میفتادند روی آونها... اونها گریه میکردند و آب شور اشکهاشون دریاچه رو پر میکرد.

بالا رفتیم ماست بود. پایین اومدیم دوغ بود.
قصه ما یه جورایی دروغ بود.


ما که نفهمیدیم کجاش طنز بود.تا اینکه یکی بهمون گفت:این طنز تلخ بود.
چون اسمش با کلاس بود... خوشمان آمد و پسندیدیم.


آرش پارساپور
 

شروع غرور انگیز تیم ملی جوانان در آسیا

تاکتیکی ترین تیم تاریخ فوتبال ایران توانست رقابت های قهرمانی آسیا را با پیروزی برابر ژاپن آغاز کند

شروع غرور انگیز تیم ملی جوانان در آسیا
 

طرح سئوال از رئیس جمهور در صحن علنی مجلس اعلام وصول شد

عضو هیئت رئیسه مجلس شورای اسلامی در پی تذکرات متعدد نمایندگان طراح سئوال از رئیس جمهور ، دقایقی پش این طرح را با 77 امضا در صحن علنی مجلس قرائت ...

طرح سئوال از رئیس جمهور در صحن علنی مجلس اعلام وصول شد
 


 
محمد
۱۳۹۱-۰۴-۰۸ ۱۷:۲۵:۳۳
عالی بود... نمیدونم چرا بغض گرفتتم. همین الان سر جنگل ابر هم چنین قصه ای داره در میاد. چرا؟؟ چرا؟؟
 
cathrine
۱۳۹۰-۰۶-۱۲ ۰۸:۳۰:۴۳
man ino file shenidarisho shenidam... mishe age darinesh bezarin goosh bedim?

kibordam parsi nadasht.
 
پرنیان
۱۳۹۰-۰۶-۱۰ ۱۱:۳۴:۱۹
چه قدر این دریاچه و این آدم ها برایم آشنا هستند!!.... سوتفاهم نشود منظورم هیچ مردم شریف این مرز بوم نیست که خدا را شکر هم دریاچه مان پر از آب است و هم مردم ما با گذشت و همه فکر خدمت این منطقه هر کجا که باشد هیچ در نقشه ی گربه ای شکلمان نمی گنجد. فقط آشناست این ناکجاآباد!.....
 
مهران
۱۳۹۰-۰۶-۰۹ ۱۰:۴۶:۴۴
خداییش عجب گلواژه ای بود
 
قصه دروغ دریاچه/ طنز